محمد يوسف ناجى
11
رساله در پادشاهى صفوى ( فارسى )
تقسيم شده بود . بخشى با انتظار حل شده و به مسائل به ديد موقت نگريسته شده بود و بخشى ديگر با واگذارى اختيارات يا بخشى از آنها به علما . اما دو واقعيت مهم برابر آنان قرار داشت . يكى آنكه سلطنت در حاق فكر شرقى و ايرانى وجود داشت و در انديشههاى سياسى موجود در ايران عميقا نفوذ كرده بود . ديگرى اينكه پس از تشكيل دولت صفوى ، آنان به صورت عملى و خارجى درگير وجود عينى يك سلطنت غير امام معصوم اما علاقهمند به تشيع بودند . به علاوه ضرورت داشت براى رهايى از تقيه ديرپا نيز اقدامى مىكردند تا فرصت از دست نرود . بدين ترتيب آنان به سمت توجيه اين سلطنت سوق پيدا كردند . اين شرايطى بود كه در مشروطه نيز تكرار شد و همه اينها در چهارچوب يك ضرورت خود را نشان داد . هرچه بود با نظرياتى كه ارائه شد طى دوره سلطنت صفوى و قاجار و بهرغم پافشارى روى همان نقطه كليدى پيشگفته يعنى حفظ اصل امامت ، توجيهاتى براى دفاع از سلطنت اسلامى مطرح گرديد و در اين زمينه تلاشهايى صورت گرفت تا توافقى ولو به ضرورت با اصول انجام شود . يكى از روشنترين اين نمونهها كه از نخستين روزهاى دولت صفوى مطرح گرديد ، همان نظريه انتصاب سلطان توسط فقيه جامعالشرايط بود كه در دوره صفوى نظريه غالب به شمار مىآمد . رسالهء حاضر در ادامهء انديشهء تطبيق سلطنت و پادشاهى با نظريه امامت نوشته شده است . اين رساله ويژگىهاى خاصى دارد كه در مقدمهء مفصل شرح آن خواهد آمد ، اما شايد نسبت به مطالبى كه پيش